برای پسرم : یاشار
هاشور میان وهمی که می فرارد از تن از از گلوی تو آیا
ایستادن در انتهای ترس میان ابتلا در این درد
زوزه های اسرافیل انگار در سایه های انتظار از تن هایی
بر این ترسی که بر انگشتان فاجعه آرام می گیرد
میان کلبه ها و کوهستان و گاه از ابر بی هاشور
گیج از گریه های خاک و پروانه ها میان گل های بنفش وُ این که حلقه می زند میان آسمان
هاشور تر از اسرافیل
نبار این بار تا اگر را میان ابتلا در این درد
من فکر می کنم پس دستم به کلمات یا اصلن ببار وُ محو کن از خنده ای میان زوزه های سرخ وُ انگار آیا پیامبری در اوقات طاعون
و ابرها از هاشور از گریه هایی که در چاه باریده اند و بیرون پریده اند و خنده کنان کلمات را به دار آویخته اند
و ایستادن در انتهای ترس میان ابتلا در این درد
و این نشانه ای از اندوه بود وُ یا بر اجساد فرزندانم و یا خندیده ام و دست در انهدام بر بالای ترس
و انگار بر نگشته ام تا کلماتم اجابت شوند
شب از راه می رسد و روی تخت دراز می کشد
سیگاری به روی لب می گذارد و دخترانی را به یاد می آورد که رویا را آتش زده اند و فردا هاشور می خورند
نبار اگر میان وهمی که تویش به خاکم سپرده اید و بر گورم گریسته اید و رقصیده اید
و آیاپیامبر شما بوده ام میان ابتلا در این درد در این هاشور
هزار سال است باران نمی بارد
و شب روی تخت دراز می کشد و گوش هاش را می گیرد تا انگار را نشنیده باشد
نبار اگر فرزندانم سر زده اند از جنازه ی تابستان سینه خیز در مرده هایی که بر گور خود رقصیده اند
و این نیاز زمین بوده است که بی وهم یا اصلن این کلمات را اعدام کنید
این جا دیگر باران نمی بارد رویا به خواب رفته است
و شب به دخترانی فکر می کندکه کودکانشان را توی رَحِم باز گردانده اند
و طاعون مغازله با اسرافیل را هاشور زده است و به ترسی فکر می کندکه در رویا جوانه می زند
سلام بر طاعون که جمجمه ی وهم را در دستانش خُرد می کند و هاشور می زند
و معجزه ای که توی رَحِم سقط می شود در جرخ دنده های پیروزی گیر کرده ای بر بالای ترس
دستانی به سوی وهم تا اگر نبارد این تا گاهی که می آیی
و اصوات و زوزه ها و کلمات وُ این پروانه ها میان گل های بنفش وُ این آسمان که اصلن قصد ندارد
سلام بر پیروزی که با شکست بیدار می شود و با شکست به خاک می رود و با شکست محشور می شود
و یا که ای روزهای ابری ای ابرهای بی
ای رویا تر از از باران از زمین از نیاز
از ایستادن در انتهای ترس میان ابتلا در این درد
کوه از شانه هایم بالا رفته است
و سایه ها به خون خواهیم به چاه برگشته اند
و بر اجساد فرزندانم خندیده ام
و شب گوش هاش را گرفته تا کدام آیتی ست که بر ترس های تو هاشور می کشد
ای نبرد مغلوبه
ای خاکستری تر از قصد از استمرار
وقتی بسیج می شوی بر مرگ و می خندی و کشته می شوی
انگار به صِرفِ هاشور وُ انهدام در روز بی باران روی تخت و سینه خیز میانِ میان در ترس
و زوزه ای در میان
شاید وقوع مصادف است با باران و روز بارانی و موهای خیس
و ایستادن در انتهای ترس میان ابتلا در این درد
کلمات در دست و خنجر در انهدام آیا هاشور میان وهم از از گلوی تو آیا
نوشته ی : مصطفی اسدی

