مرد، جک ذ مرد٬روبروی واگن هفت ٬روی نیمکت سربی رنگ نشسته بود. روزنامه را از توی پالتو در آورد.
مم
-از مسافرین محترم تقاضا می شود هر چه سریعتر...
مرد به خواندن ادامه داده بود.
دختر به مرد نزدیک می شد.
مرد باید به سمت چپش نگاه می کرد.
دختر از مرد دور می شد.
مرد باید روزنامه اش را می خواند.
خود کشی یک مرد جوان در ایستگاه راه آهن
خنده ای بی دوام به صورت مرد نشست. با تکه پارچه سفید رنگی که از جیب شلوارش بیرون آورده بود
عینکش را پاک کرد و دوباره به روی چشم گذاشت. روزنامه را تا کردو توی سطل زباله ی پشت سرش انداخت.
بلند شد وبه راه افتاد.
زوزه ی قطار سکوت ایستگاه را شکافت.
نوشته ی : مصطفی اسدی

