ادبی
 

 

 

اورست

 

 

 

از انگشتان تو بر اورست

 

گاهی میان برف های در نگاه که بر جای پای کوهنوردان مرده

 

یاازانگشتان تو بر کلاویای در جائی مثل شنیدن

 

شبیه سربازهائی که دیگر

 

وبلاتکلیف در مرز میان

 

یا آخرین

 

ویا که عین القضات در درد

 

در آخرین پروانه های روزپرواز در

 

در انحنای تنی شبیه وحشت

 

وبلاتکلیف در نقطه

 

در ته مانده های صدا در اندوه

 

از انگشتان تو بر آخرین بوسه ها

 

در انزوای قامتت در انحنای ناله ها

 

یا آخرین

 

و یا که وحشت در اورست   در اندوه

 

بلاتکلیف در میان

 

در ته مانده های نگاه   شبیه جیغ در انتها   در نقطه

 

از انگشتان تو بر جای پائی که بر جای

 

یا از انزوای بر کلاویای آخرین در   در نقطه

 

 

 

 

مصطفا اسدی     آبان91

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم خرداد 1393ساعت 22:36  توسط مصطفی اسدی | 
 

 

به زودی...

 

به دوستان خود بگویید

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1392ساعت 13:2  توسط مصطفی اسدی | 

 

 

 

زوزه ی یکم

 

نوشتار من خوانشی ست که به شکل وسوسه در اوی کلمه حلول می

کند.اینِ من در آن از دست می رود تا خودش را در اشکال

ماضی تر بمیراند.این میرندگی من است در استبداداثر و آن قیام توست

که جاودانگی را در متن می زاید. این من تنها بهای آن این خودش را بر تو عرضه می

تو هم آن منی که از افول در من متنیده ای . یک نوسان ممتد از بود تا شد که

مماس چشم کاتب با کتابت کاتب به شکل تقریر این ها در آن سر

 باز می کند.

 

 

 

نوشته ی :مصطفا اسدی

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 16:45  توسط مصطفی اسدی | 
 

 

تروریست

 

 

همین که یا    یا همین که می

 

می یا همین که نبض در

 

در نوسان آن چه از یاد شبیه باد لای برگ هایی که زیر پا  یا

 

یا کدام دست    در کدام سمت

 

چرا   چرا   چرا دریا همان ابر است که از خواب بر می خیزد و با هزار آرزو به قتل می

 

یا همین که می   به می رسد

 

ای فاعل

 

در شبی از شب های زمستان اگر خدایت را توی کوله پشتی بگذار تا حافظ جان و مال و خاطراتت را به دست باد   لای برگ هایی که زیر پا

  

یا کدام دست   در کدام سمت

 

یا   یا همین ترس که می وزد در باد   در

 

در چهره هایی که یا اگر در کوچه ها

 

ای فاعل

 

ای در همین که یا در مرگ

 

دست در پروانه

 

یا پُر از امتداد سایه هایی که بزرگ کرده ای

 

و دور از نگاه به قتل می یا که بعد     خندیده ای

 

و مرگ با چشمان خیس زانو زده است

 

التماس به می

 

و خندیده ای

 

و دندان هایت  در  یا  اگر نبض در

 

در نوسان چهره هایی که در باد  در

 

در ترس هایی که یا اگر در کوچه ها    یا

 

یا کدام دست   در کدام سمت

 

چرا   چرا   چرا ابر همان دریاست که خواب می بیند و در لبخند به پرواز  می  یا

 

یا همین که می

 

ای فاعل

 

ای در همین که یا در خواب

 

یا اگر با پُر از پروانه در

 

در همین که یا   یا همین که می

 

با گام های آهسته در  یا  کدام

 

نشستن در مرگ در

 

و یا قتل عام  می     یا همین که می

 

 

 

                                              مصطفی اسدی     بهار ۸۹

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم فروردین 1389ساعت 20:15  توسط مصطفی اسدی | 
 

 

 

به زودی

 

 

 

دست هايم را روي چشم مي گذارم و تا آخرين نفر        مي ميرم

 

 

 

به دوستان خود بگویید

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 11:52  توسط مصطفی اسدی | 

                                                          

 

 

               The last messenger in house of detention

                                                                                                              برای امانوئل کانت

 

 

 

 

 

 

بعد از از پيش از تر از مخفيانه      اضطرار

 

تنيدن به اندوه     در اقيانوس

 

بنفشه مي آيد از كابوس     به دست هاي او   در خون   اوقات

 

و شايد كمي بعد از   از فاستمعوا در گور هاي در اين   از درد   لذت

 

از تو در كنار ايستادن

 

يا غول آساي از مي آيد از آغاز

 

بر آسمان

 

اندوه شب از نيامدن در   يا اگر به بخشنده ي مهربان

 

به آنِ اين تن هايي

 

سقوط در آغوش

 

و احتمالن از مي رود يا هي از استمنا در هي هي ترين در   يا بكارتت را يا اساسن در اضطرار

 

و اين در آرزوي گرگ     فاستمعوا در اين اندوه

 

به مي آيي و از يا اگر مي رود در تو از مخفي

 

و اين كه هر روز به خاك مي سپار آرمت و مشكوكم كه شايد آسمان خالي ست يا اگر آخرين دليل براي حفظ تقريبن از اندوه

 

و آغوش در گرگ     در سقوطِ اندوه     فاستمعوا

 

تنيدن به آسمان     از در اقيانوس

 

بعد از از پيش از تر از هم تنيدن به يا اگر

 

و هِي مرگ بر     يا از نگاهي كه هِي هِي هِي

 

مي ميرد از يا از با تو در كنار

 

و گرگ در نگاه   اگر مرگ از از تو گفتن

 

و اندوه در انتقال

 

و سايه ها در هِي هِي را در مخفيانه

 

و از را در يا كسي كه نيز هم

 

در اندوهِ اين اگر به بخشنده ي مهربان

 

در اقيانوس     از آخرين تنهايي     در اقيانوس

 

از در كنارِ تو از ايستادن در از تو در كنارِ هِي

 

و هِي     يا غول آساي از

 

و از مي اويد از   يا از تا نيامدن در   يا كسي كه نيز هم

 

 

 

                                             نوشته ي:مصطفي اسدي

                                                                                    زمستان ۸۷

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 21:34  توسط مصطفی اسدی | 
 

 

 

برای پسرم : یاشار

 

 

هاشور میان وهمی که می فرارد از تن    از  از گلوی تو آیا

ایستادن در انتهای ترس            میان ابتلا در این درد

زوزه های اسرافیل انگار در سایه های انتظار از تن هایی

بر این ترسی که بر انگشتان فاجعه آرام می گیرد

میان کلبه ها و کوهستان و گاه     از ابر بی هاشور

گیج از گریه های خاک و پروانه ها میان گل های بنفش وُ این که حلقه می زند میان آسمان

هاشور تر از اسرافیل

نبار این بار    تا اگر را    میان ابتلا در این درد

 

من فکر می کنم    پس دستم به کلمات یا اصلن ببار وُ محو کن از خنده ای میان زوزه های سرخ وُ انگار آیا پیامبری در اوقات طاعون

و ابرها    از هاشور    از گریه هایی که در چاه باریده اند و بیرون پریده اند و خنده کنان  کلمات را به دار آویخته اند

و ایستادن در انتهای ترس    میان ابتلا در این درد

و این نشانه ای از اندوه بود وُ یا بر اجساد فرزندانم و یا خندیده ام و دست در انهدام   بر بالای ترس

و انگار بر نگشته ام تا کلماتم اجابت شوند

 

شب از راه می رسد و روی تخت دراز می کشد

سیگاری به روی لب می گذارد و دخترانی را به یاد می آورد که رویا را آتش زده اند و فردا هاشور می خورند

 

نبار اگر میان وهمی که تویش به خاکم سپرده اید و بر گورم گریسته اید و رقصیده اید

و آیاپیامبر شما بوده ام    میان ابتلا در این درد   در این هاشور

هزار سال است باران نمی بارد

و شب روی تخت دراز می کشد و گوش هاش را می گیرد تا انگار را نشنیده باشد

 

نبار اگر فرزندانم سر زده اند از جنازه ی تابستان    سینه خیز در مرده هایی که بر گور خود رقصیده اند

و این نیاز زمین بوده است که بی وهم یا اصلن این کلمات را اعدام کنید

این جا دیگر باران نمی بارد    رویا به خواب رفته است

و شب به دخترانی فکر می کندکه کودکانشان را توی رَحِم باز گردانده اند

و طاعون مغازله با اسرافیل را هاشور زده است و به ترسی فکر می کندکه در رویا جوانه می زند

 

سلام بر طاعون که جمجمه ی وهم را در دستانش خُرد می کند    و هاشور می زند

و معجزه ای که توی رَحِم سقط می شود در جرخ دنده های پیروزی گیر کرده ای بر بالای ترس  

دستانی به سوی وهم    تا اگر نبارد این    تا گاهی که می آیی

و اصوات  و  زوزه ها  و  کلمات وُ این پروانه ها میان گل های بنفش وُ این آسمان که اصلن قصد ندارد

 

سلام بر پیروزی که با شکست بیدار می شود و با شکست به خاک می رود و با شکست محشور می شود

و یا که ای روزهای ابری     ای ابرهای بی

ای رویا تر از    از باران    از زمین    از نیاز

از ایستادن در انتهای ترس    میان ابتلا در این درد

کوه از شانه هایم بالا رفته است

و سایه ها به خون خواهیم به چاه برگشته اند

و بر اجساد فرزندانم خندیده ام

و شب  گوش هاش را گرفته تا کدام آیتی ست که بر ترس های تو هاشور می کشد

 

ای نبرد مغلوبه

ای خاکستری تر از قصد    از استمرار

وقتی بسیج می شوی بر مرگ  و می خندی  و کشته می شوی

انگار به صِرفِ هاشور وُ انهدام    در روز بی باران    روی تخت و سینه خیز میانِ میان    در ترس

و زوزه ای در میان

شاید وقوع مصادف است با باران  و روز بارانی  و موهای خیس

و ایستادن در انتهای ترس    میان ابتلا در این درد

کلمات در دست و خنجر در انهدام آیا هاشور میان وهم از   از گلوی تو آیا

 

 

                                                                                            نوشته ی : مصطفی اسدی

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 13:18  توسط مصطفی اسدی | 
 

 

 

 

 

 

من مست و ؟      تو دیوانه ؟

ما را که برد                                   خانه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

صدبار تو را

گفتم

کمخورررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر دو سه 

پیمانه؟؟    ؟؟؟

در شهر یکی کس را هوشیا.........................................................................................

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 11:4  توسط مصطفی اسدی | 
 

 

 

 

 

گفتم

این روی فرشته ست

 عجب                    یا بشر است

 

گفت

 این             غیر فرشته ست و بشر

 هیچ مگوی

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 20:55  توسط مصطفی اسدی | 
 

 

 

یک شعر از حجت داوود زاده

 

 

 

این جا که خیال می کنید نشسته اید

فکر کنید کاملن درازتان را کشیده اید

مرده اید

 

فکر کن تکه تکه شده ای از گلو

و سعی بیاور

به خودِ نازای ذهنت

فشار بیاور

نُه ماه باد می کنی

بادِ روده ات متولد می شود

تاریخِ تولد

 

فکر کن خیال می کنی ایستاده ای

فحشت می دهم از دستِ چپ

خیال نکن مرده ای

باور کن نیستی

گلوله می ترسد

احساس کن افتاده ای

و کمی آن طرف تر از بغلت

از رو به رو

لب هایت مکیده نمی شود

 

پاشو لعنتی

مخاطبِ گور به گور شده ی وحشتناک دوستت دارم

با سی و دو حرف هوار نمی شود کشید

فریاد را با خودکار

و شعر را با غزل  سپید  کوتاه  بلند  کوفت  مداد  کاغذ  زهرِ مار

و هر چیز دیگری که مشهورت می کند فوری

کارنامه  کلک  گلستانه  لوموند

و مطمئن باش

آگهی فوتِ یک روانی

و مطمئن باشید

فقدان شعر به همه ی همشهریانِ محترم تسلیت

مجلس ختم

هر هفته یکی از روزهای هفته

کانون های ادبی ایران

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 10:27  توسط مصطفی اسدی | 

 

 

 

 

آشویتس پیادَه گیدَن احتمال اولان نازیسم بیر موقَع که قرخ یددی دفعَه سَبزواردِه تِرور اۥلدوم

 

 

                                                                                به زیباترین شعر جهان ؛ والتر بنیامین

 

 

 

 

 

تُرکَم تَرَک برداشته از  یا مِی  می بوده است

 

از هر چه که نه      از تمام آن چه که نه

 

در این اظطرابِ لعنتی

 

دست در جیب

 

یعنی نوسانِ ساعت در گلوی تو می چرخیده یا زریه تر از تدفین

 

عجب قبرستانی کنار پاییز وۥ  وَ

 

این عجیبِ تر از زخم های سکوت     وقتی که از کنار بر می خیزد

 

شایذ کنارت خوابیده ام و خون در رگانم به شکلِ انسدادِ صدایی که نوش می کنی به جانِ عزیز ترین زخمی که از دست داده ای

 

یا انکارِ تو از تن از تنیدن از التیامِ گرده های شلاق در امتدادِ کشیدن

 

هنوز نه      هنوز تمام آن چه که نه

 

در این اضظرابِ لعنتی

 

دوباره تر       و سه باره تر در گلوی تو آغاز می شود

 

وقتی که از کنار بر خاسته ام

 

از التیامِ امتداد وۥ قَسﱠ علی     که این از ارکانِ صدای توبوده ست

 

وقتی که تموز بوده ای       در اوقاتِ بی خوابی

 

یا زخمی که از تنت چکیده است کنارِ بَر خواستن از تن و تن زدن میانِ تن

 

از هر چه که نه      ازتمام آن چه که نه

 

قدم بزن      دست در جیب

 

در این اضطرابِ لعنتی

 

و این که رقص میانِ سایه ها

 

بر آسمانِ چندم     وَ چندمین     وَ چندمین ترین

 

در این اضطرابِ لعنتی

 

در این زخمی که جوانه می زند وَ با ربانش تو را لیس می زند وَ کنارت گریه می کند وَ آغوشت را به خود می ساید

 

یعنی نوسانِ درد در سکوت تو می آید   یا زریه تر از   از هر چه  نیست

 

از هر چه قرار نبوده است

 

از هر چه که ...

 

 

و باقیش بقای باران

 

و اندامِ تو در عمیق تر  از   یا مرگ کنارِ کودکانی که گریسته اند وۥ هر بار از گورم بیرون رفته اند وۥ بار نگشته اند وۥ بار خستگی به خواب رفته است وۥ خودش را فراموش کرده است و ۥیا این کنارِ بستر آرمیدن

 

وقتی که می دانی

 

هنوز نه     هنوز تمام آن چه که نه

 

در این اضطرابِ لعنتی

 

چیزی مانده است و ساعت گلویت را چنگ می زند

 

 

بزن     بزن به زمان به زخم

 

به آوازی که حبس کرده ای

 

به مرگی که قبل ﺃن تَموۥتوا بوده است

 

به داستانی که قرار بوده است

 

به زخمی که زخمی بوده است

 

از هر چه که نه     از تمام آن چه که نه

 

در این اضطرابِ لعنتی

 

در این تۘرکَم تَرَک برداشته از   یا مِی

 

در این انکارِ تو از تن زدن میان کودکانِ تَن تر از اوقاتِ تنهایی که از تنم چکیده است   کنارِ بَر   یا خواستن   یا گریستن در عزیز ترین صدایی که از دست می رود

 

وقتی که هنور نه     وقتی که آیا از ارکان صدای تو بوده ست

 

حالا که تمور بوده ای     در اوقاتِ تنهایی

 

 

و باقی بقای تو

 

و جانی که از دست می رود     در این اضطرابِ لعنتی

 

فدای دستی که از مرگ برخاسته است وۥ هر بار کودکانی را طلب کرده است

 

از هر چه که نه     از تمامِ آن چه که نه

 

در این اضطرابِ لعنتی

 

قدم بزن     دست در جیب

 

در امتدادِ خیابانی که تو را به مرگ می رساند

 

به آرامشی که نیاز داشته ای

 

به قلبی که هزار سال پس از مرگ غنچه داده ست از میانِ تَرَک های قبر به سمت صداهایی که از اَبر چکیده ست به روی ساعتی که گلویت را چنگ می زند

 

 

ای اوقاتِ سکوت

 

ای سایه های صدا در زخمی که سَر  باز می کند

 

و سَر از تَن از ترس     از اضطراب

 

از کودکانِ شبی کنارِ تو خوابیدن و انسدادِ صدایی که چنگ می زند بر چهره های مرگی که قبل از تو بوده ست

 

کنار زخمی که درد کشیده ست از دردی که خندیده ست بر اندامِ مرگی که تو را آبستنیده ست

 

وقتی که هنور نه      هنوز تمام آن چه که نه

 

در این اضطرابِ لعنتی

 

و این از ارکانِ صدای تو بوده ست

 

 

 

 

پاورقی:

پیاده رویِ آشویتس با احتمالِ نازیسم وقتی که چهل و هفت بار در سبزوار ترور شدم

 

 

 

 

                                                                                                          مصطفی اسدی       

                                                                                                             پاییز 86

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 19:5  توسط مصطفی اسدی | 

 

 

 

 

 

« مصطفی اسدی»

 

 

 

 

 

 

اي ميانِ برميانِ ما در خواب هايي كه

 

بيدار شو از روي ازميانِ اين آينه آيا انعكاس توباشد

 

يا اين اگر آيا شبيهِ تو بوده است

 

ياشبي عزيزم همه چيز تمام مي شود

 

 

 

باور نمي كنم مشتِ تونل ميانِ قطار

 

يا اين اگر سه آيا ميانِ سكوت   ميانِ تيغ    ميان گير

 

ميانِ ميانِ اين همه خاموش      خاموشي

 

يا ميانِ خاموشي نامم راعوض كرده ام ديگر شبيهِ قامتت پيچ خورده در انحناي گفتم اين روي فرشته است عجب يا آب درآينه آيا شبيه رازهاي در درد

 

در ناگهان

 

در افسوس رازهايِ نيامده        در نيامدن

 

دربارشِ نام هايت يا عزيزم همه چيز تمام شده است

 

 

 

هنوز مشتت ميانِ دهانم گير كرده ضجه هايِ شب به خواب خرگوش هايِ درازترين اوقاتِ عمود بر فرق هاي تو

 

يا زن شبيهِ درد در استخوان به قلب هاي تو از گم شدن      بي كلمه

 

بدون راز        بي تماس       بي خاطره

 

شبيهِ بي      در اندوهِ اوقاتِ باراني يا اگر شبيهِ تو بوده است

 

اگر يا تو آيا ميانِ تيغ برميانِ خواب بوده است

 

و بيداري اصلاً يا گذشتن بدون با از تمامِ ميدان هايِ مين

 

از ميانِ اين آيا انعكاسِ چه چيز ناميدن

 

چه چيز رفتن

 

چه چيز مُردن

 

چگونه رفتن ميانِ نيامدن يااين نيامدن ميانِ رفتن از خاطراتِ بي تماس

 

تمام هرچه ميانِ دو گنجشك لحظه ي خطر كردن است

 

 

من قول ميدهم

 

من قسم مي خورم

 

من قول كه قسم كه ...

 

كه كه  كه را قسم  ...

 

من قول قول قول را كه ....

 

كه كه كه را ....

 

 

 

زبانم ميانِ قصورات ِ قطار گير كرده ميانِ مشت هايِ يا دستم به عين القضات ِ تو يا تونل يا كسي كه شبيهِ خواب هايي كه ديده ام ميان تيغ         ميانِ درد        ميانِ ناگهان  

       

اصلن اين آيا تو بوده است يا اين آينه آيا در تماس بي    با    براي با بودن با بيابان      با كوير    با تمام اوقات شما را در گفتم اي عشق بگو زير و زِبَر خواهم در آغوش هاي آينه آيا ارتكاب دستي ميانِ دو چشم

 

اصلن شبيهِ ديدن در ميانِ انفجار در عبور از تويِ عبور از ميانِ دو چشم به خوابهاي ديدن يا عزيزم        همه چيز تمام شده است

 

 

حالا نامت را عوض مي كني

 

و من را ميانِ چاي حل كرده اي

 

و تبخير مي شوم از خاطراتي كه خوابت را دزديده بود

 

يا رنگم ميانِ پريدن از پرچين

 

گير كرده ميانِ پريدن از دستهاي من از چيزِ دگر آيا يا آينه آيا امكان تو ديدن يا مبادي آداب                               مي شنوي ؟

 

 

هنوز شمسيدن بي تماس به نام هايِ تودر ناگهان

 

ميانِ نقطه با اولين اسمي كه غنچه مي دهد ميانِ بيابان

 

شبيه پرواز دوگنجشك

 

بالاتر از خواب هايي كه مولوي چگونه  میان توبوده است؟

 

 

يا قديم

 

يا حادث

 

يا ستاره           يا بنفش

 

اصلن يا خودت شبيهِ آينه آيا ميانِ آن همه اندوه بر تيغ

 

و مرگ نشانه اي آويخته برنام هاي من شايد دهانم راعفوني كرده ام كه مورچگانِ سياه و سُرخ ازتوي چايم چكيده اند از شمشير آيا درنده ايست ميان اندوه درفضاي دونقطه يعني كه ....  

 

      

خوابم راعوض مي كنم

 

خوابت را عوض كرده اي با لباسِ غواص هايي كه بر نگشته اند و ميانِ دريا در يادمان به خواب رفته اند وُ خدا در فكرِ‌نقشه اي تا اين قطار را از شيطان بگيرد

 

 

يا اي كه گير كرده اي ميانِ گرفتن از ميانِ بيداري

 

اين انعكاس تو بوده است در آينه آيا در ناگهانِ تو يا اين اگر آيا در شبيهِ تو بوده است

 

در ميانِ آن همه ناز بر اندوهِ تو بوده است

 

يا شبيهِ نام هاي غلامِ قمر در  غنچه هاي بيابان

 

يا كوير در اوقاتِ باراني با لباسِ خواب       ميانِ رازهاي نيامده

 

ميانِ افسوس هاي دو نقطه

 

در فضايِ ميانِ گيج مي خورند در پريدن از دستهاي آينه آيا امكانِ دو گنجشك با فضايِ خطر كردن ميانِ دو نقطه

 

 در دست تكان دادن از مسافرانِ‌ در معكوسِ آيا رازهاي قونيه در شيطان شبيهِ شبي در شطرنج در آرزويِ تو در ميانِ ناگهان

 

ميانِ درد در استخوان هاي در قلب هاي تو از گم شدن يا كسي كه اسامي ات را گم كرده ام

 

يا كسي كه خوابم را دزديده اي

 

يا رئوف

 

يا لطيف

 

يا مصور

 

يا كسي كه خاكسترم را به باد داده اي

 

اين تمامِ آن  چيز هايي است كه عين القضات در ناگهان درد بوده است

 

 

حالا صد سال از تنهايي ات را با بي در افتادن از چشم هاي  يا كسي كه

 

 شراكتت را با خدا به هم زده اي پلكهايم را در خواب هاي باراني

 

در رنگ هايي كه پريده ام

 

در نگاهي كه گير كرده ام

 

در اوقاتي كه فراموش مي كنم        كجايِ اين خواب تو را بوسيده ام

 

 

 

 

توضيح :

 

و اين تمام آن چيزي است كه قرار بود ميانِ دريا به نامواگذار شود ولي از آنجا كه دستم بي تماس او در خاطرات چاي قدم مي

 

زد و سيگار براي سلامتي زيان هاي عديده داشت تصميم بر اين شد تا همه چيز را به

 

قاضي القضات شهر واگذاريم و او كه خدايش روزي دو صد بار بيامرزاد ، مصلحت

 

 را اين گونه ديد كه از دريا به جانب جنگل عظيمت كنيم و تازه آنجا بودكه تاريخ

 

شخصي مان به روي يك صدف و در حضور درختان وسايه ، در اشكال اتصال

 

دستهايمان در عطرِ نفس هاي کسی به رقص آمده بود كه فرياد زديم :

 

                                    زنده باد زاپاتا

 

                           زنده باد ۲۹شهريور ۱۳۸۶

 

                                         زنده باد مصطفی اسدی

 

 

 

 

 

                                                                                                                            نوشته ي: مصطفي اسدي

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 20:35  توسط مصطفی اسدی | 
 

رسولان بی کتاب

 

 

 

هنوز زوزه می کشند

رسولان بی کتاب

در منتها الیه تکرار

هنوز

لای شب های جیغ

دختران زیبای شهر تو را آبستن می شوند ؛

پیامبری بدون معجزه

خطاب به آسمان :

خواب هاتان را اشاراتی ست

در امکان شاعری که چشمان تو را نوشته بود

عمیقن دریا

 

 

 

                                                                              مصطفی اسدی

                                                                                                   زمستان ۸۲

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 10:10  توسط مصطفی اسدی | 
 

 

این جا زابل است

 

 

 

این جا گرم است

 

 

 

 

این جا شاعر دارد می می...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 11:14  توسط مصطفی اسدی | 

10th December morning

 

 

 

 

  10th December morning ; the sky turned in to grey. The north - eastern wind shacked a piece of

 

 .used cloth got stock in the barbed – wire a round the fence  behind the faculty

.The boy was singing

.Cloudes mixed together and turned in to the thick masses 

.The boy leaned on the cement wall

The girl put the red capsules on her palm 

       . The girl took capsules all at once. her eyes were gaped wide 

.She took the glass of water  

.A luminous long line split the right corner of the sky 

         . The boy was singing 

       .The roar of the sky choked off his song 

.The girl cried 

.The boy was singing in rain. his cloth turned darker 

  

.11th December morning; the sky was blue. The used cloth in the barbed – wire didu′t move   

.The coffin was put in the grave. The grave was filled  with soil 

  The girl sat on the wooden chair in the passeg way behind the faculty and

.looked at the cigarete butts scatering around 

.The pale cloth in the barbed – wire calmed 

 

 

 

 

         

               written by :Mostafa  Asadi

                      December   2004          

   

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 21:25  توسط مصطفی اسدی | 

رمیدن میان پنج در وقت تر از باران

 

 

 

 

ستون پنجمِ عکس

 

خبر از  از وقت و یا گاه      گاه دیدن

 

وپنجره    تو را     یا اینکه هست

 

رٲ س کنار وُ میانِِِِِِ آن همه انبوه      کشیدن

 

آیا پنجمین از  از وقتِ دیدن

 

یا برای آویزهای تو آنن     آواز های یاس

 

و آغازِ فکر     از فکر رمیدن

 

رمیدن از تا تو را تا هزاره های از  از وقتِ رمیدن     دیدن

 

دیدنانگی از اصول وُ ثمُ ّ یقولون

 

یعنی میان آن وُ کابوس های کسی میانِ زخم های سنگ به چهره های مرگ

 

انبوه بی   تر از باران برای اویِ در وقت     گریه     گلایه

 

و گُل ؛ تشبیهِ در ناز

 

آن گاه  اِی که رمیده از  از آن که تو را تا هزاره های از  از وقتِ رمیدن

 

و رقص در آینه

 

سوگند

 

بر انبوهِ این همه بر سنگ

 

چهره های این مرگ  از چه چیز تر؟

 

 

چنین مباد وُ مخواه اِی که شبیه وُ از اصول وُ بعد     در وقتِ باران

 

به گونه هایِ تا تایِ آسمان  از تگرگ وُ بر یاد های پُر از رفت     رفتن

 

و باز   نه   یا   مدن

 

میانِ مدّ وُ الف    کشیده تا تبّت به فرق های از از فکرتو را تا تبارِِِاز  از وقتِ رسیدن     دیدن

 

اِی رسیدنانگی میانِ آن همه انبوه وُ در نازترین مرگ

 

تا

 

تای تو را در مدیدِ تبّت تا اویِ در وقت

 

میانِ آن وُ شاکیانِ تصویر

 

و آیا که بر می خیزند

 

میانِ خورشید وُ تا میانِ بر هزاره های سنگ   از  از یا در وقتِ تو رٲسن

 

میانِ عکس وُ خواب     دیدن          خواب دیدن

 

اِی رمیدن میانِ سینه ها وُتگرگ میانِ مرگ   بر ترس تر از چه؟

 

 

کدام فریاد می کشد آیا اساسن

 

اِی دویدن به پایانِ تو را   از  از میانِ آن همه انبوه وُ آواز های تو در وقت

 

یا ازمی آید این  میانِ مدّ وُ الف   کشیده دست های سنگ وُفوّاره هایِ میانِ فرق هایِ تر  ازترس

 

مرگی میانِ سنگ وُ تیغ    سوگند

 

و کوچه   با اِشتهایِ زیادن از  از وقتِ تو دیدن  از شاکیانِ تصویر وُ ماکیانِ بر خاک

 

از  از وقتِ دانه هایِ در یاد     رفتن

 

و باز   نه   یا   مدن     به مدِّ مدد   میانِ الف

 

اژدهایِ این با قصدِ چپاول

 

اِی آیا از  از وقتِ قصه تا اویِ میانِ من

 

اِی آن همه انبوه وُ تصویر در گیسویِ تو رٲسن

 

حالِ نزار وُ چشم به سُرمه وُ جامی بدونِ دست

 

آیا میانِ رمیدن از  از آسمان وُ چقدر از  از قرارِ زیر:

 

 

یک چنگیزِ چشم هایِ تو بود وُ یاس هایِ فکر

 

اِی وقتی که آمدی به مِی خوارگی وُ ستونِ پنجم از عکس

 

سوایِ پنجره رٲسِ رویا وُ خون   از  از دهانِ اژدها سوگند

 

 

دو سربازهایِ بی

 

میانِ آن همه انبوه وُ عبور از  از میانِ تبّت

 

کنارِ چنگیز وُ گاه   اژدها میانِ مرگ

 

و رقص

 

اِی در آینه انبوهِ این همه بر سنگ

 

 

سه سوگند به سودایِ تو در سر

 

اِی بی تر از باران   در وقتِ اویِ تو در سر

 

و گریه هایِ از  از وقتِ شب   تر از تگرگ

 

میانِ آن همه ناز وُ در ناز ترین

 

اِی آن همه انبوه وُ از مزار وُ آیا

 

میانِ خورشید  

 

 و این که دست میانِ سنگ آیا   در وقتِ تو رٲسن

 

 

 

                                                              

  

                                                               مصطفی اسدی

                                                                       
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 8:53  توسط مصطفی اسدی | 

دو جادوگر

 

 

 

 

 

 

دو جادوگر در رعشه های جای ترین شاید

 

و باد در آغوش شب

 

به یال های در چهره های در یاد کسانی که می همی

 

کجای این آیا در زیر کدام ناله ها

 

تبخیر نام های تو در پیچ ترین شکل انحنا

 

و خنده به زور درد آیا کنار و دو بال زدن میان پرسه های در جای ترین

 

شاید به انتظار یقین

 

ابتدای دویدن با رفتن از یادهای باد در آغوش کجای این آیا شبیه اسمی که چند پله بالاتر از پرنده

 

لذت پرواز را خمیدن در خواب ترین شکل رویا          دمیدن

 

و صرفن چیزهایی از این دست یا انگیزه هایی که می همی

 

با پاهای تراز تمام آنها و انتظارشان شبیه پیچیدن درانحنای معابد به چشمهای بی ترین موبدان دمیدن به

 

رعشه های ترین و گاه بر خواستن از تن

 

و تن زدن میان دو بال های و گاه ایستادن میان واژه های همین

 

 

 

پس درودشما برآفرینندگان آن چیزها که فرض است میان ما قدم های خسته ای درانتظارپیچ های بعد از

 

 این آنها که قرار بوده اند دوستشان بداریم و در اولین فرصت فراموششان کنیم

 

 

                                                                                                       

 نوشته ی : مصطفی اسدی  

                                                                                                                            

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 19:50  توسط مصطفی اسدی | 
 

  فقدان شعر در هیاهوی شاعران

             

             ورشکسته

 

 

  

 

   درجلسات امروز شعر ایران و به خصوص شعر کرج همه چیز می توان یافت الا شعر. در جلساتی که هنوز قدرت تشخیص شعر نو از سپید ، سپید از آزاد،آزاد از زبان و کلن شعوری برای درک نفسانیت شعر وجود ندارد گروهی داعیه ی شاعری آن هم از نوع متفاوت ـ اجتماعی گونه اش را بر گرده های نحیف خویش یدک می کشند که فکر می کنم زیر بار سنگینی که ندانسته و تنها از روی هوس هایی که در دوران نوجوانیشان به سختی سرکوب شده و حال به دنبال ارضای آنند ، به زانو در می آیند . البته  نمی توان برایشان شیون و زاری کردکه اینان قبل از وقوع شعر مرده اند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 11:45  توسط مصطفی اسدی | 
"در خواب"

 

 

ای کشتی به گل می

نشان...آنیم

در کمرهای استخوان

میان ستون چندم وچندسال ِ دیگر

تمنای تو حدس می

به من زند به راه خودش شاید به خواب ِگُل

دو چشمی که باید از آن تو مست تری از

یا من عاشق... ترم از کجای کشتی بگو یانمی

ببارد این بار با برای اینطور را حدس می زنی

 میان خال گوشه های جای چه چیز را در کدام خواب بوده ای که اصل آغاز شباهت به شب

بوهای واپسین دقایق ِ

پلک

روی هم گذاشتن و برداشتن و آویختن بردار

و استنشاق تمام آن چیزهاوهایی که بوده ای به چشم های کسی که فکر نمی کند به چیزی میان ِ

ِکشتی در امواج ِِبه شکل رد پای ِ دست در نقاط ِ زنجان

میان آن و شباهت اندوه ابروان خمیده به بالای چشمهای ِ پیش از این ِ کشتی

 از ابتدای چکه به برگ های و چیزی که هست

پشت به سایه های شمع

روشنی به با و خ وشین

و از پر تا پروانه تا پری

داستانی که امواج در سال های رد پا به گوش  ِ ماهی ها

ورقص چوپان در زوزه های واینکه گرگ ها هنوز بیش از هشتاد درصد توانائیشان رانشان نداده اند

 ودست روی دست در نقاط آن

و شباهت این اِی با نشاندن به گِل

میان ستون چه چیز را  حدس می  تا  زدن  به زن به راه خودش

ومن به  راه خودش

و راه به راه خودش

و خودش  خودش را به خواب می زند  

 

 

نوشته ی :  مصطفی اسدی

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 21:13  توسط مصطفی اسدی | 
"چه چیز آیا"

 

ای از از تو

 به بای من

کشیده رگ

های گریستن بی تو برای چه چیز آیا؟

 

امشب به یاد زنی

 می... پاشیده باشمش

به چشم

های بی ... برای چه چیز تر؟

 

 

آن وقت عقربه

 کشیده انگار

به آغوش

 های من در گرم چه چیز اما؟

 

 

که می رفت

سوی عقربه

پرواز

 با...لا

ی عنکبوت

 نجات را... می

به حلقه

 های تنفس از قرار زنی                                                         

فردا

 به حسب حبس

های گریستن بی من برای چه چیزآیا؟ 

                                                               

                                                                   

 

 

                                                              نوشته ی: مصطفی اسدی

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 10:32  توسط مصطفی اسدی | 

مرد، جک  ذ      مرد٬روبروی واگن هفت ٬روی نیمکت سربی رنگ نشسته بود. روزنامه را از توی پالتو در آورد.

مم                         

                           -از مسافرین محترم تقاضا می شود هر چه سریعتر...

 

                      مرد به خواندن  ادامه داده بود.

                           دختر به مرد نزدیک می شد.

                           مرد باید به سمت چپش نگاه می کرد. 

                           دختر از مرد دور می شد.

                           مرد باید روزنامه اش را می خواند.

                       

                        خود کشی یک مرد جوان در ایستگاه راه آهن

                      

 

                      خنده ای بی دوام به صورت مرد  نشست. با تکه پارچه سفید رنگی که از جیب شلوارش بیرون آورده بود

                           عینکش را پاک کرد و دوباره به روی چشم گذاشت. روزنامه را تا کردو توی سطل زباله ی پشت سرش انداخت.

                           بلند شد وبه راه افتاد. 

                    

                          زوزه ی قطار سکوت ایستگاه را شکافت. 

                         

                     

                                                                                             نوشته ی : مصطفی اسدی

                       

 

                       

                             

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                        

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 14:14  توسط مصطفی اسدی | 
 

سوگِ سکوت

 

تا کِی

به دست های اِرتعاش

این لحظه ی فریاد در شیشه رویای باران

به ابر

مفهوم تازگی

در معنای رفتن    غلطیدن

عمقِ بوسه بر سُر خ کشیدگی

از ابتدای غنچه

با سه سُر خ ترین اسم اعظم اَمرزیدگی

کِشندگی...کُشندگی...می مکندگی

تا بمیرانیم

به سمتِ سکوتِ چقدرتا کِی؟

 

هر چیز

از این قرار

به کِی تا دست های تردید

از لحظه ی شیشه در اِرتعاش

رویای چه چیز بودگی

به قرارِ"اَمین"

از شکفتگی

شکنندگی

در انگشتانِ هیزم

سوگند به "پرهیز"

بر فراز پرواز

خال

بر جای عمیق بوسه

بر اِظطراب

بر زخم

ضربه های بوسه بر زخم

مفهومِ معنا

تا بگیرانمت

سوی سکوت در سوگند

در سوگوارِ شکفتن

خیالِ پرواز

در انگشتان سُر خ

خراشِ هیزم

بر شیشه    فریاد

اِی سوگِ سکوت

چقدر تا...تردید؟

 

 

نوشته ی:مصطفی اسدی

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 16:1  توسط مصطفی اسدی |