تبليغاتX
زوزه

ادبی

 
 

 

 

پناهنده

 

 

شهرام شیدایی هم  شیدایی هم شهرام هم  هم

 

 پناهنده هم هم هم شهرام هم هم

 

نویسنده هم  هم نوی هم شهرا هم  رفتن رفت می

 

 روی  م

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مصطفی اسدی در پنجشنبه پنجم آذر 1388 ساعت 20:19 |
 
 

 

 

به زودی

 

 

 

دست هايم را روي چشم مي گذارم و تا آخرين نفر        مي ميرم

 

 

 

به دوستان خود بگویید

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مصطفی اسدی در دوشنبه چهارم خرداد 1388 ساعت 11:52 |
 شعر

                                                          

 

 

               The last messenger in house of detention

                                                                                                              برای امانوئل کانت

 

 

 

 

 

 

بعد از از پيش از تر از مخفيانه      اضطرار

 

تنيدن به اندوه     در اقيانوس

 

بنفشه مي آيد از كابوس     به دست هاي او   در خون   اوقات

 

و شايد كمي بعد از   از فاستمعوا در گور هاي در اين   از درد   لذت

 

از تو در كنار ايستادن

 

يا غول آساي از مي آيد از آغاز

 

بر آسمان

 

اندوه شب از نيامدن در   يا اگر به بخشنده ي مهربان

 

به آنِ اين تن هايي

 

سقوط در آغوش

 

و احتمالن از مي رود يا هي از استمنا در هي هي ترين در   يا بكارتت را يا اساسن در اضطرار

 

و اين در آرزوي گرگ     فاستمعوا در اين اندوه

 

به مي آيي و از يا اگر مي رود در تو از مخفي

 

و اين كه هر روز به خاك مي سپار آرمت و مشكوكم كه شايد آسمان خالي ست يا اگر آخرين دليل براي حفظ تقريبن از اندوه

 

و آغوش در گرگ     در سقوطِ اندوه     فاستمعوا

 

تنيدن به آسمان     از در اقيانوس

 

بعد از از پيش از تر از هم تنيدن به يا اگر

 

و هِي مرگ بر     يا از نگاهي كه هِي هِي هِي

 

مي ميرد از يا از با تو در كنار

 

و گرگ در نگاه   اگر مرگ از از تو گفتن

 

و اندوه در انتقال

 

و سايه ها در هِي هِي را در مخفيانه

 

و از را در يا كسي كه نيز هم

 

در اندوهِ اين اگر به بخشنده ي مهربان

 

در اقيانوس     از آخرين تنهايي     در اقيانوس

 

از در كنارِ تو از ايستادن در از تو در كنارِ هِي

 

و هِي     يا غول آساي از

 

و از مي اويد از   يا از تا نيامدن در   يا كسي كه نيز هم

 

 

 

                                             نوشته ي:مصطفي اسدي

                                                                                    زمستان ۸۷

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مصطفی اسدی در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 ساعت 21:34 |
 شعر
 

 

 

برای پسرم : یاشار

 

 

هاشور میان وهمی که می فرارد از تن    از  از گلوی تو آیا

ایستادن در انتهای ترس            میان ابتلا در این درد

زوزه های اسرافیل انگار در سایه های انتظار از تن هایی

بر این ترسی که بر انگشتان فاجعه آرام می گیرد

میان کلبه ها و کوهستان و گاه     از ابر بی هاشور

گیج از گریه های خاک و پروانه ها میان گل های بنفش وُ این که حلقه می زند میان آسمان

هاشور تر از اسرافیل

نبار این بار    تا اگر را    میان ابتلا در این درد

 

من فکر می کنم    پس دستم به کلمات یا اصلن ببار وُ محو کن از خنده ای میان زوزه های سرخ وُ انگار آیا پیامبری در اوقات طاعون

و ابرها    از هاشور    از گریه هایی که در چاه باریده اند و بیرون پریده اند و خنده کنان  کلمات را به دار آویخته اند

و ایستادن در انتهای ترس    میان ابتلا در این درد

و این نشانه ای از اندوه بود وُ یا بر اجساد فرزندانم و یا خندیده ام و دست در انهدام   بر بالای ترس

و انگار بر نگشته ام تا کلماتم اجابت شوند

 

شب از راه می رسد و روی تخت دراز می کشد

سیگاری به روی لب می گذارد و دخترانی را به یاد می آورد که رویا را آتش زده اند و فردا هاشور می خورند

 

نبار اگر میان وهمی که تویش به خاکم سپرده اید و بر گورم گریسته اید و رقصیده اید

و آیاپیامبر شما بوده ام    میان ابتلا در این درد   در این هاشور

هزار سال است باران نمی بارد

و شب روی تخت دراز می کشد و گوش هاش را می گیرد تا انگار را نشنیده باشد

 

نبار اگر فرزندانم سر زده اند از جنازه ی تابستان    سینه خیز در مرده هایی که بر گور خود رقصیده اند

و این نیاز زمین بوده است که بی وهم یا اصلن این کلمات را اعدام کنید

این جا دیگر باران نمی بارد    رویا به خواب رفته است

و شب به دخترانی فکر می کندکه کودکانشان را توی رَحِم باز گردانده اند

و طاعون مغازله با اسرافیل را هاشور زده است و به ترسی فکر می کندکه در رویا جوانه می زند

 

سلام بر طاعون که جمجمه ی وهم را در دستانش خُرد می کند    و هاشور می زند

و معجزه ای که توی رَحِم سقط می شود در جرخ دنده های پیروزی گیر کرده ای بر بالای ترس  

دستانی به سوی وهم    تا اگر نبارد این    تا گاهی که می آیی

و اصوات  و  زوزه ها  و  کلمات وُ این پروانه ها میان گل های بنفش وُ این آسمان که اصلن قصد ندارد

 

سلام بر پیروزی که با شکست بیدار می شود و با شکست به خاک می رود و با شکست محشور می شود

و یا که ای روزهای ابری     ای ابرهای بی

ای رویا تر از    از باران    از زمین    از نیاز

از ایستادن در انتهای ترس    میان ابتلا در این درد

کوه از شانه هایم بالا رفته است

و سایه ها به خون خواهیم به چاه برگشته اند

و بر اجساد فرزندانم خندیده ام

و شب  گوش هاش را گرفته تا کدام آیتی ست که بر ترس های تو هاشور می کشد

 

ای نبرد مغلوبه

ای خاکستری تر از قصد    از استمرار

وقتی بسیج می شوی بر مرگ  و می خندی  و کشته می شوی

انگار به صِرفِ هاشور وُ انهدام    در روز بی باران    روی تخت و سینه خیز میانِ میان    در ترس

و زوزه ای در میان

شاید وقوع مصادف است با باران  و روز بارانی  و موهای خیس

و ایستادن در انتهای ترس    میان ابتلا در این درد

کلمات در دست و خنجر در انهدام آیا هاشور میان وهم از   از گلوی تو آیا

 

 

                                                                                            نوشته ی : مصطفی اسدی

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مصطفی اسدی در پنجشنبه دوم آبان 1387 ساعت 13:18 |
 مصطفی
 

 

 

 

 

 

من مست و ؟      تو دیوانه ؟

ما را که برد                                   خانه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

صدبار تو را

گفتم

کمخورررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر دو سه 

پیمانه؟؟    ؟؟؟

در شهر یکی کس را هوشیا.........................................................................................

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مصطفی اسدی در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت 11:4 |
 وصیت
 

 

 

 

 

گفتم

این روی فرشته ست

 عجب                    یا بشر است

 

گفت

 این             غیر فرشته ست و بشر

 هیچ مگوی

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مصطفی اسدی در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 ساعت 20:55 |
 شعر
 

 

 

یک شعر از حجت داوود زاده

 

 

 

این جا که خیال می کنید نشسته اید

فکر کنید کاملن درازتان را کشیده اید

مرده اید

 

فکر کن تکه تکه شده ای از گلو

و سعی بیاور

به خودِ نازای ذهنت

فشار بیاور

نُه ماه باد می کنی

بادِ روده ات متولد می شود

تاریخِ تولد

 

فکر کن خیال می کنی ایستاده ای

فحشت می دهم از دستِ چپ

خیال نکن مرده ای

باور کن نیستی

گلوله می ترسد

احساس کن افتاده ای

و کمی آن طرف تر از بغلت

از رو به رو

لب هایت مکیده نمی شود

 

پاشو لعنتی

مخاطبِ گور به گور شده ی وحشتناک دوستت دارم

با سی و دو حرف هوار نمی شود کشید

فریاد را با خودکار

و شعر را با غزل  سپید  کوتاه  بلند  کوفت  مداد  کاغذ  زهرِ مار

و هر چیز دیگری که مشهورت می کند فوری

کارنامه  کلک  گلستانه  لوموند

و مطمئن باش

آگهی فوتِ یک روانی

و مطمئن باشید

فقدان شعر به همه ی همشهریانِ محترم تسلیت

مجلس ختم

هر هفته یکی از روزهای هفته

کانون های ادبی ایران

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مصطفی اسدی در شنبه یکم دی 1386 ساعت 10:27 |
 شعر

 

 

 

 

آشویتس پیادَه گیدَن احتمال اولان نازیسم بیر موقَع که قرخ یددی دفعَه سَبزواردِه تِرور اۥلدوم

 

 

                                                                                به زیباترین شعر جهان ؛ والتر بنیامین

 

 

 

 

 

تُرکَم تَرَک برداشته از  یا مِی  می بوده است

 

از هر چه که نه      از تمام آن چه که نه

 

در این اظطرابِ لعنتی

 

دست در جیب

 

یعنی نوسانِ ساعت در گلوی تو می چرخیده یا زریه تر از تدفین

 

عجب قبرستانی کنار پاییز وۥ  وَ

 

این عجیبِ تر از زخم های سکوت     وقتی که از کنار بر می خیزد

 

شایذ کنارت خوابیده ام و خون در رگانم به شکلِ انسدادِ صدایی که نوش می کنی به جانِ عزیز ترین زخمی که از دست داده ای

 

یا انکارِ تو از تن از تنیدن از التیامِ گرده های شلاق در امتدادِ کشیدن

 

هنوز نه      هنوز تمام آن چه که نه

 

در این اضظرابِ لعنتی

 

دوباره تر       و سه باره تر در گلوی تو آغاز می شود

 

وقتی که از کنار بر خاسته ام

 

از التیامِ امتداد وۥ قَسﱠ علی     که این از ارکانِ صدای توبوده ست

 

وقتی که تموز بوده ای       در اوقاتِ بی خوابی

 

یا زخمی که از تنت چکیده است کنارِ بَر خواستن از تن و تن زدن میانِ تن

 

از هر چه که نه      ازتمام آن چه که نه

 

قدم بزن      دست در جیب

 

در این اضطرابِ لعنتی

 

و این که رقص میانِ سایه ها

 

بر آسمانِ چندم     وَ چندمین     وَ چندمین ترین

 

در این اضطرابِ لعنتی

 

در این زخمی که جوانه می زند وَ با ربانش تو را لیس می زند وَ کنارت گریه می کند وَ آغوشت را به خود می ساید

 

یعنی نوسانِ درد در سکوت تو می آید   یا زریه تر از   از هر چه  نیست

 

از هر چه قرار نبوده است

 

از هر چه که ...

 

 

و باقیش بقای باران

 

و اندامِ تو در عمیق تر  از   یا مرگ کنارِ کودکانی که گریسته اند وۥ هر بار از گورم بیرون رفته اند وۥ بار نگشته اند وۥ بار خستگی به خواب رفته است وۥ خودش را فراموش کرده است و ۥیا این کنارِ بستر آرمیدن

 

وقتی که می دانی

 

هنوز نه     هنوز تمام آن چه که نه

 

در این اضطرابِ لعنتی

 

چیزی مانده است و ساعت گلویت را چنگ می زند

 

 

بزن     بزن به زمان به زخم

 

به آوازی که حبس کرده ای

 

به مرگی که قبل ﺃن تَموۥتوا بوده است

 

به داستانی که قرار بوده است

 

به زخمی که زخمی بوده است

 

از هر چه که نه     از تمام آن چه که نه

 

در این اضطرابِ لعنتی

 

در این تۘرکَم تَرَک برداشته از   یا مِی

 

در این انکارِ تو از تن زدن میان کودکانِ تَن تر از اوقاتِ تنهایی که از تنم چکیده است   کنارِ بَر   یا خواستن   یا گریستن در عزیز ترین صدایی که از دست می رود

 

وقتی که هنور نه     وقتی که آیا از ارکان صدای تو بوده ست

 

حالا که تمور بوده ای     در اوقاتِ تنهایی

 

 

و باقی بقای تو

 

و جانی که از دست می رود     در این اضطرابِ لعنتی

 

فدای دستی که از مرگ برخاسته است وۥ هر بار کودکانی را طلب کرده است

 

از هر چه که نه     از تمامِ آن چه که نه

 

در این اضطرابِ لعنتی

 

قدم بزن     دست در جیب

 

در امتدادِ خیابانی که تو را به مرگ می رساند

 

به آرامشی که نیاز داشته ای

 

به قلبی که هزار سال پس از مرگ غنچه داده ست از میانِ تَرَک های قبر به سمت صداهایی که از اَبر چکیده ست به روی ساعتی که گلویت را چنگ می زند

 

 

ای اوقاتِ سکوت

 

ای سایه های صدا در زخمی که سَر  باز می کند

 

و سَر از تَن از ترس     از اضطراب

 

از کودکانِ شبی کنارِ تو خوابیدن و انسدادِ صدایی که چنگ می زند بر چهره های مرگی که قبل از تو بوده ست

 

کنار زخمی که درد کشیده ست از دردی که خندیده ست بر اندامِ مرگی که تو را آبستنیده ست

 

وقتی که هنور نه      هنوز تمام آن چه که نه

 

در این اضطرابِ لعنتی

 

و این از ارکانِ صدای تو بوده ست

 

 

 

 

پاورقی:

پیاده رویِ آشویتس با احتمالِ نازیسم وقتی که چهل و هفت بار در سبزوار ترور شدم

 

 

 

 

                                                                                                          مصطفی اسدی       

                                                                                                             پاییز 86

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مصطفی اسدی در جمعه چهارم آبان 1386 ساعت 19:5 |
 شعر

 

 

 

 

 

« مصطفی اسدی»

 

 

 

 

 

 

اي ميانِ برميانِ ما در خواب هايي كه

 

بيدار شو از روي ازميانِ اين آينه آيا انعكاس توباشد

 

يا اين اگر آيا شبيهِ تو بوده است

 

ياشبي عزيزم همه چيز تمام مي شود

 

 

 

باور نمي كنم مشتِ تونل ميانِ قطار

 

يا اين اگر سه آيا ميانِ سكوت   ميانِ تيغ    ميان گير

 

ميانِ ميانِ اين همه خاموش      خاموشي

 

يا ميانِ خاموشي نامم راعوض كرده ام ديگر شبيهِ قامتت پيچ خورده در انحناي گفتم اين روي فرشته است عجب يا آب درآينه آيا شبيه رازهاي در درد

 

در ناگهان

 

در افسوس رازهايِ نيامده        در نيامدن

 

دربارشِ نام هايت يا عزيزم همه چيز تمام شده است

 

 

 

هنوز مشتت ميانِ دهانم گير كرده ضجه هايِ شب به خواب خرگوش هايِ درازترين اوقاتِ عمود بر فرق هاي تو

 

يا زن شبيهِ درد در استخوان به قلب هاي تو از گم شدن      بي كلمه

 

بدون راز        بي تماس       بي خاطره

 

شبيهِ بي      در اندوهِ اوقاتِ باراني يا اگر شبيهِ تو بوده است

 

اگر يا تو آيا ميانِ تيغ برميانِ خواب بوده است

 

و بيداري اصلاً يا گذشتن بدون با از تمامِ ميدان هايِ مين

 

از ميانِ اين آيا انعكاسِ چه چيز ناميدن

 

چه چيز رفتن

 

چه چيز مُردن

 

چگونه رفتن ميانِ نيامدن يااين نيامدن ميانِ رفتن از خاطراتِ بي تماس

 

تمام هرچه ميانِ دو گنجشك لحظه ي خطر كردن است

 

 

من قول ميدهم

 

من قسم مي خورم

 

من قول كه قسم كه ...

 

كه كه  كه را قسم  ...

 

من قول قول قول را كه ....

 

كه كه كه را ....

 

 

 

زبانم ميانِ قصورات ِ قطار گير كرده ميانِ مشت هايِ يا دستم به عين القضات ِ تو يا تونل يا كسي كه شبيهِ خواب هايي كه ديده ام ميان تيغ         ميانِ درد        ميانِ ناگهان  

       

اصلن اين آيا تو بوده است يا اين آينه آيا در تماس بي    با    براي با بودن با بيابان      با كوير    با تمام اوقات شما را در گفتم اي عشق بگو زير و زِبَر خواهم در آغوش هاي آينه آيا ارتكاب دستي ميانِ دو چشم

 

اصلن شبيهِ ديدن در ميانِ انفجار در عبور از تويِ عبور از ميانِ دو چشم به خوابهاي ديدن يا عزيزم        همه چيز تمام شده است

 

 

حالا نامت را عوض مي كني

 

و من را ميانِ چاي حل كرده اي

 

و تبخير مي شوم از خاطراتي كه خوابت را دزديده بود

 

يا رنگم ميانِ پريدن از پرچين

 

گير كرده ميانِ پريدن از دستهاي من از چيزِ دگر آيا يا آينه آيا امكان تو ديدن يا مبادي آداب                               مي شنوي ؟

 

 

هنوز شمسيدن بي تماس به نام هايِ تودر ناگهان

 

ميانِ نقطه با اولين اسمي كه غنچه مي دهد ميانِ بيابان

 

شبيه پرواز دوگنجشك

 

بالاتر از خواب هايي كه مولوي چگونه  میان توبوده است؟

 

 

يا قديم

 

يا حادث

 

يا ستاره           يا بنفش

 

اصلن يا خودت شبيهِ آينه آيا ميانِ آن همه اندوه بر تيغ

 

و مرگ نشانه اي آويخته برنام هاي من شايد دهانم راعفوني كرده ام كه مورچگانِ سياه و سُرخ ازتوي چايم چكيده اند از شمشير آيا درنده ايست ميان اندوه درفضاي دونقطه يعني كه ....  

 

      

خوابم راعوض مي كنم

 

خوابت را عوض كرده اي با لباسِ غواص هايي كه بر نگشته اند و ميانِ دريا در يادمان به خواب رفته اند وُ خدا در فكرِ‌نقشه اي تا اين قطار را از شيطان بگيرد

 

 

يا اي كه گير كرده اي ميانِ گرفتن از ميانِ بيداري

 

اين انعكاس تو بوده است در آينه آيا در ناگهانِ تو يا اين اگر آيا در شبيهِ تو بوده است

 

در ميانِ آن همه ناز بر اندوهِ تو بوده است

 

يا شبيهِ نام هاي غلامِ قمر در  غنچه هاي بيابان

 

يا كوير در اوقاتِ باراني با لباسِ خواب       ميانِ رازهاي نيامده

 

ميانِ افسوس هاي دو نقطه

 

در فضايِ ميانِ گيج مي خورند در پريدن از دستهاي آينه آيا امكانِ دو گنجشك با فضايِ خطر كردن ميانِ دو نقطه

 

 در دست تكان دادن از مسافرانِ‌ در معكوسِ آيا رازهاي قونيه در شيطان شبيهِ شبي در شطرنج در آرزويِ تو در ميانِ ناگهان

 

ميانِ درد در استخوان هاي در قلب هاي تو از گم شدن يا كسي كه اسامي ات را گم كرده ام

 

يا كسي كه خوابم را دزديده اي

 

يا رئوف

 

يا لطيف

 

يا مصور

 

يا كسي كه خاكسترم را به باد داده اي

 

اين تمامِ آن  چيز هايي است كه عين القضات در ناگهان درد بوده است

 

 

حالا صد سال از تنهايي ات را با بي در افتادن از چشم هاي  يا كسي كه

 

 شراكتت را با خدا به هم زده اي پلكهايم را در خواب هاي باراني

 

در رنگ هايي كه پريده ام

 

در نگاهي كه گير كرده ام

 

در اوقاتي كه فراموش مي كنم        كجايِ اين خواب تو را بوسيده ام

 

 

 

 

توضيح :

 

و اين تمام آن چيزي است كه قرار بود ميانِ دريا به نامواگذار شود ولي از آنجا كه دستم بي تماس او در خاطرات چاي قدم مي

 

زد و سيگار براي سلامتي زيان هاي عديده داشت تصميم بر اين شد تا همه چيز را به

 

قاضي القضات شهر واگذاريم و او كه خدايش روزي دو صد بار بيامرزاد ، مصلحت

 

 را اين گونه ديد كه از دريا به جانب جنگل عظيمت كنيم و تازه آنجا بودكه تاريخ

 

شخصي مان به روي يك صدف و در حضور درختان وسايه ، در اشكال اتصال

 

دستهايمان در عطرِ نفس هاي کسی به رقص آمده بود كه فرياد زديم :

 

                                    زنده باد زاپاتا

 

                           زنده باد ۲۹شهريور ۱۳۸۶

 

                                         زنده باد مصطفی اسدی

 

 

 

 

 

                                                                                                                            نوشته ي: مصطفي اسدي

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مصطفی اسدی در شنبه سی و یکم شهریور 1386 ساعت 20:35 |
 ِشعر
 

رسولان بی کتاب

 

 

 

هنوز زوزه می کشند

رسولان بی کتاب

در منتها الیه تکرار

هنوز

لای شب های جیغ

دختران زیبای شهر تو را آبستن می شوند ؛

پیامبری بدون معجزه

خطاب به آسمان :

خواب هاتان را اشاراتی ست

در امکان شاعری که چشمان تو را نوشته بود

عمیقن دریا

 

 

 

                                                                              مصطفی اسدی

                                                                                                   زمستان ۸۲

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مصطفی اسدی در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 ساعت 10:10 |